اروند خبر- صولت احمدی// به نظر میرسد در جغرافیای مدیریتی خوزستان، با دو مدل کاملاً متفاوت از مدیریت منابع آبی روبرو هستیم. از یک سو، کشاورزی خُرد (مانند کشت برنج) است که تحت فشارهای شدید برای تغییر روشهای سنتی به سمت مدلهای کمآب قرار دارد. از سوی دیگر، مدل کشت و صنعت (مانند نیشکر و چغندرقند) قرار دارد که بر پایه تداوم و گسترشِ نیازهای کارخانهای بنا شده است. تضاد اصلی نه در ماهیت محصولات، بلکه در مدیریتِ تقاضای آب برای این دو مدل است.

تحلیل سیاستهای اجرایی نشاندهنده یک «دوگانگی ساختاری» در مدیریت بحران است. از یک سو، نهادهای مسئول با هدف مدیریت بحران، بر ترویج طرحهای «خشکه کاری برنج» و کاهش مصرف آب توسط کشاورزان تأکید دارند؛ یعنی از بخش ضعیفتر جامعه میخواهند با پذیرش محدودیتهای تولید، بارِ بحران را به دوش بکشند یا بقول خودشان «مدیریت کنند». اما از سوی دیگر، در همان زمانی که از کشاورز برنجکار درخواست کاهش مصرف از طریق تغییر شیوه کشت را دارند، از پروژههای توسعهی گستردهی کشت چغندرقند با هدف رونق صنایع قند و شکر سخن رانده میشود. این پارادوکس نشان میدهد که «مدیریت بحران» در برخی بخشها به معنای «محدودسازی» و در برخی دیگر به معنای «تسهیلِ مصرف» است.
ضمن اینکه در میان این بحثها، مدیریتِ مصرف آب در محصولات بسیار آببَر نظیر «نیشکر» کمتر در اولویتهای گفتمانی قرار میگیرد. نیشکر، اگرچه به دلیل نقش استراتژیک در زنجیره تولید صنعتی، از نگاه مدیریتِ بحران، نوعی «استثنای توسعهای» محسوب میشود، اما نیاز آبی بسیار بالایی دارد. این سکوت در برابر نیاز آبی نیشکر، نشان میدهد که در محاسبات فعلی، «اولویتهای صنعتی» گاهی بر «اصول مدیریت بحران» غلبه میکنند.
باید میان دو رویکردمدیریتِ «جایگزینی» یا مدیریتِ «افزایش تقاضا» تفکیک قائل شد. اگر توسعهی کاشت چغندرقند به معنای جایگزینیِ هوشمندانه برای محصولات بسیار آببَر باشد، میتواند بخشی از راهکار مدیریت بحران باشد. اما اگر این توسعه، صرفاً به معنای افزایش سطح زیر کشت در کنار محصولات فعلی باشد، عملاً تمام استراتژیهای «کاهش مصرف آب» را خنثی کرده و تنها باعث افزایش تقاضا در زمانی میشود که منابع آبی در استان با چالش روبرو است. در واقع، ما «افزایش تقاضا» را مدیریت میکنیم و نه «بحران کم آبی» را.
در این وضعیت، مدیریت بحران از یک فرآیند فنی به یک فرآیند «تخصیص امتیاز» تبدیل شده است. وقتی سیاستها، حق مصرف را برای صنایع بزرگ تضمین میکنند اما برای کشاورزان خرد محدودیتهای سختگیرانه (منع کشت،تغییر شیوه کشت) وضع میکنند، در واقع مدیریت بحران به ابزاری برای «تخصیص ناعادلانه منابع» تبدیل میشود. این رویکرد، مدیریتِ بحران را از یک هدف عمومی به یک فرآیند سیاسی تبدیل میکند که در آن، قدرتِ اقتصادی، تعیینکننده میزان دسترسی به منابع آبی است.
مدیریت بحران آب نباید تنها به «میزان مصرف» محدود شود، بلکه باید «کیفیت آب» را نیز در بر گیرد. محصولات صنعتی نظیر نیشکر و چغندرقند، به دلیل نیاز به کودهای شیمیایی و سموم بالا، فشار مضاعفی بر کیفیت آبهای سطحی و زیرزمینی وارد میکنند. بنابراین، توسعهی این صنایع بدون مدیریتِ دقیقِ خروجیهای شیمیایی، در واقع مدیریتِ بحران را به مدیریتِ «تخریب منابع» تبدیل میکند.
بزرگترین چالش در مدیریت بحران خوزستان، نبودِ هماهنگی میانبخشی است. این تضاد و عدم هماهنگی میان برنامههای «جهاد کشاورزی» با رویکرد توسعه تولید از یک سو، و برنامههای «مدیریت منابع آب» با رویکرد حفظ منابع و مدیریت بحران از سوی دیگر، اگر ناآگاهانه و غیر عمدی باشد!!، نشان میدهد که ما فاقد یک «نقشه راه واحد» هستیم. بدون یکپارچگی در سیاستها، مدیریت بحران به مجموعهای از اقدامات پراکنده تبدیل میشود که گاهی حتی با هم در تضاد هستند.
مدیریت بحران آب در خوزستان مستلزم عبور از این سیاستهای دوگانه است. ما نیاز داریم که مدیریت بحران از تمرکز بر «محدود کردن مصرفِ افراد» به سمت «مدیریتِ کلِ سیستم» تغییر یابد. این یعنی در محاسبات توسعه، نباید تنها به میزان تولید صنعتی نگاه کرد، بلکه باید «هزینه فرصتِ آب»، «عدالت در توزیع» و «پایداری منابع» را در مرکز محاسبات قرار داد. بدون این تغییر، مدیریت بحران، تنها به معنای مدیریتِ بهترِ یک فاجعه برای محدود کردن قشری برای بهره برداری قشر خاص دیگری خواهد بود.




دیدگاه